الشيخ حسين المظاهري

30

جهاد با نفس (فارسى)

حكومت كنم . ابن‌زياد گفت : من از طرف يزيد اختيار تام دارم و تو اول بايد به كربلا رفته و كار امام حسين ( ع ) را تمام كنى و سپس براى حكومت به رى به روى . عمر سعد وحشت كرد - راستى هم وحشت دارد ، زيرا كشتن امام حسين ( ع ) كار ساده‌اى نيست - عمر سعد آدم فهميده‌اى بود . اما خدا نكند كه يكى از غرايز بر انسان غلبه كند و يا شيطان بر انسان مسلط شود - كه انشاء الله در آينده با شما در اين باره صحبت خواهم كرد - او بين دو راهى مردد شد ؛ عقل مىگفت : نه ؛ غريزه و جنبهء حيوانى مىگفت : آرى . در همان جلسه ، مهلتى خواست تا فكر كند . يك شب تا صبح فكر كرد . تاريخ‌نويسان از پسرش نقل مىكنند كه او در صحن خانه قدم مىزد و با خود زمزمه مىكرد كه آيا به كربلا بروم و حسين ( ع ) را بكشم ، كه اگر چنين كنم ، هم رياست دارم و هم پول ، و دنيا به من رو خواهد آورد ؛ اما آخرتم از بين مىرود و جهنم و بدبختى و غضب خداوند در پس اين كار مىباشد . و اگر به كربلا نروم ؛ آخرت دارم ، بهشت دارم و رضايت خدا و رسول را هم دارا مىباشم ، اما دنيا ندارم . اين حال ترديد يكى از حالات فوق‌العاده بد براى انسان است و كم‌كم او را به كفر مىبرد ، عمر سعد در اين ترديد گرفتار شد ، و همين ترديد زمينهء بدبختى او شد كه خود ، با دست خود براى خودش فراهم كرد . قبل از اذان صبح ، نفس او بر روحش غلبه كرد . جنبهء حيوانى بر ملكوتيش غالب شد . بعد براى اين كه ضربات